تبلیغات
مقدس ترین كتاب دنیا - جایی که هیچ چیز نداشت...


مقدس ترین كتاب دنیا

بسم الله الرحمن الرحیم
ای بی‌خبر از سوختن وسوختنی
عشق آمدنی بود ، نه آموختنی

سلام من ابراهیم شفیعی ساکن شهر قدیمی و تاریخی زرقان فارس هستم و الآن دانشجوی فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه امام خمینی (ره)...
تو این وبلاگ میتونید مطالبی رو كه من در مورد دین مبین اسلام ، قرآن ، ادیان ، زبان‌ها و سایر موضوعات می‌نویسم بخونید...












 .: تعداد مطالب :
 .: تعداد نویسندگان :
 .: آخرین بروزرسانی :
 .: بازدید امروز:
 .: بازدید دیروز :
 .: بازدید این ماه شمسی :
 .: بازدید ماه شمسی قبل :
 .: بازدید کل :
 .: آخرین بازید :




جایی که هیچ چیز نداشت...

بسم الله الرحمن الرحیم

چند روز پیش گفتم ببینم اینجا که همه میگن خیلی چیزها داره یا همه چیز درش هست ، کجاست؟! خلاصه با چند نفر که میشناختم صحبت کردم و قرار شد، منم باهاشون برم...

روز اول که راهی مسافرت شدم، راستش تو اتوبوس ، احساس میکردم یه جغد تنها هستم (عینکم هم بر این احساس مزید بر علت شد!)


این فکر برام پیش اومد که چه اشتباهی کردم! تنهایی چهار روز کجا برم آخه؟! بعد با این جمله استاد جنیدی که :"یه میوه تا وقتی میوه است، که پیش از رسیده شدن، پیوند خودش رو با درخت یا ریشه درخت حفظ کنه!" شاید این بزرگترین دلیل من برای این مسافرتی بود که گوشه ای از تاریخ رو که ربط مستقیمی با زندگی امروز من داشت ، برم اونجا واز نزدیک ببینم...

خلاصه همینطوری رفتیم تا شب رسیدیم به یه جایی که ساکن شدیم، واقعا نا امید شدم وقتی چند تا از این همسفرها ، بدیهیات ادب رو زیر پا گذاشتند و وقت خواب ، شب تو خوابگاه...(نکته: البته حال وهوای این افراد مشخص بود از ظاهرشون!)

هر طوری بود اون شب گذشت وصبح شد، رفتم نماز واومدم، دیدم گوشی یکی از بچه ها رو اشتباهی دزدیده اند، راستش من از خود اون پسر بیشتر ناراحت شدم...

بهرحال با این همه بی انگیزگی حرکت کردیم، انگار اصلا یادم رفت برای چی اومدم، دلم میخواست زودتر برگردم!

فکّه!

پیاده شدم، اشک...

رفتیم جلو، روی شن زارها، رسیدیم به مقتل شهادت 120 شهید! راستش من معتقدم آدم از شنیدن حرف دیگران تو اینجاها فقط حس میگیره، نه اینکه بخواد چیزی رو با این حرفها بدست بیاره، یعنی آدم باید قبلا چیزهایی رو اندیشیده باشه تا تحت تاثیر قرار بگیره و...

من که تو تهران شور وحال مردم رو برای همراهی چندساعته شهدای گمنام تو یکی دو سال پیش دیده بودم، میفهمیدم راوی که میگه :"یکی از بزرگان به جویندگان مین گفتند، بروید وشهدایی پیدا کنید، تا حال وهوای شهرها عوض بشه..." یعنی چی؟!

از فکّه گذشتیم ، سوسنگرد و هویزه...

مزار شهدای هویزه ومسجدی که صدا درش میپیچید ومثل بیسیم عمل میکرد (شبیه مسجد امام اصفهان) وکلی با بچه ها  "حاجی حاجی سید ..." کردیم!

تو همین مزار چند تا دوست عرب زبان پیدا کردم و با هم کمی عربی صحبت کردیم، تو بین صحبتمون شخصی که بعدا با هم دوست شدیم ، یهویی سوالی کرد که بعدا با پاسخ دادن بهش ، باعث دوستیمون باهم شد!

شب شده بود ، رفتیم معراج الشهدای شهر اهواز، اونجا شهدای گمنامی بودند که من هر وقت به یاداونها ومادرانشون میافتم، با یه گریز به محبت وعلاقه مادر خودم به خودم، اشکم بی اختیار...

شب دوم نسبتا بهتر بود، راحت خوابیدیم، وصبحش راهی طلائیه شدیم، تو طلائیه آدم بیشتر احساس میکنه که اینجا که هیچی نیست، آدم یاد جمله ای میافته که میگه :"بری جایی که نه آب باشه ، نه آبادی!"

راستش طلائیه برای من خیلی جذاب اومد، همونجا یه گشتی تو سه راه شهادت زدم، یکی از دوستان اومد ودور از همه به یاد دختران شهیدی افتادیم که...

بعد همون دوست جدید با دوستش اومدند ومن براشون شعر خوندم و با هم داشتیم شرایطی رو بررسی میکردیم که یه نفر تو جنگ تو این منطقه داشته، من اول از همه گفتم که ما تو این فصل اومدیم خوبیش اینه که زیاد اذیت نمیشیم، اما بدیش اینه که دقیقا نمیفهمیم آب و هوای اینجا چطوریه؟!

بعد شرایطی مثل نداشتن حمام و خوراک مناسب؛ گرمای شدید؛ دور بودن آبادی ؛ترسناک بودن منطقه و... رو از یه طرف و ترس جان وترس از اینکه بعد من بر سر کسان من چه خواهد آمد رو به ذهنمون رسید ومن بی اختیار به یاد این بیت حافظ افتادم :"شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین حائل/کجا دانند حال ما سبکباران به ساحلها؟"

وبا همه این مطالب بنظرم اومد چقدر مسخره است بعضی ها میگن : شهدا بچه بودن ، با صدای آهنگران ،گولشون زدن!!!! به قول یکی کسانی که این حرفها رو میزنند، نیست خودشون زیاد گول خوردن، فکر میکنند همه هم مثل خودشون...

شلمچه!

شلمچه رو هم دیدیم وگذشتیم...

رسیدیم به خرمشهر وتو مسجدی که تو زمان جنگ خراب شده بود، با یادآوری عکس سیاه وسفیدش نماز خوندیم...

بعد من اونجا فکر کردم چه جالب؟! محراب ها رو دونسته یا ندونسته ، از نظر معماری شبیه همون معماری خاص مسجد شهدای هویزه یا مسجد امام اصفهان میسازند تا صدای کسی که پشتش به همه هست(امام جماعت) به افراد پشت سرش انعکاس پیدا کنه!!!

خلاصه روز آخر داشت نزدیک میشد! رفتیم اروند! من در مورد اروند زیاد شنیده بودم، رفتم ودیدم! راستش من به آب خیلی علاقه دارم، یعنی تماشای جاری بودن یه رود بهم انرژی میده! اگرچه میدونم همین رود ساکت وآرام میتونه جان عزیز آدم رو به راحتی بگیره! یه مرگ آرام و زجرآور...

البته بگم یه سری مرغ دریایی هم دیدیم که خیلی خندیدم، رو آب سوار میشدن وبدون هیچ حرکتی چندین متر رو جلو برده میشدند!

تو اروند یه روحانی داشت روایت میکرد که بچه ها همگی داشتند به حرفهاش گوش میدادند، تا این جمله رو گفت که :"رزمنده ها از نام ائمة وحضرت زهرا سلام الله علیهم چه چیزها گرفتند؟!" اشکش بی اختیار در اومد...

اروند پایان مسافرت ما در خوزستان ومناطق جنگی جنوب بود!در راه برگشت بیشتر با بچه ها صحبت کردم و با چند نفری دوست شدیم، اما من به همون دوست ویژه گفتم که :"زندگی مرحله به مرحله است، آدمهایی مختلفی سر راه آدم قرار میگیرند ومیروند، به اندازه خودشان در زندگیمان تاثیر گذارند، اگر بعد از این هم دوست ماندیم ورابطه داشتیم چه خوب ، وگرنه باز من از وجود تو استفاده کردم..."بعد به او توصیه کردم که داستان شازده کوچولو را که اتفاقی چند روز پیش از سفر خوانده بودم حتما بخواند...

شازده کوچولو از سیارکی به سیارک دیگر میرفت وبا آدمهای متفاوتی برخورد میکرد واز همصحبتی با آنها درس میگرفت...(به زودی معرفی خواهم کرد!)

داشتم فکر میکردم آنجا هیچ چیزی نبود اما چه چیزها داشت و با اینکه چیز خاصی آنجا نبود، اما چقدر خاص بود...


...
برچسب ها: راهیان نور، شلمچه، فکه، کارون، اهواز، خوزستان، جنگ، شهدا، شهید، مقدس، دفاع، اروند، طلائیه، دوکوهه، هویزه، دوست، شبهه، سوال، آبادان، خرمشهر، سوسنگرد،
دیدگاه ()
نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15 به دست ابراهیم شفیعی



.: تاحالا قرآن رو از اول تا آخر خوندی؟؟؟







 










سلام، ﺷﻬﻴﺪ